تبليغاتX
...دل به نوشتن آرام گیرد

...دل به نوشتن آرام گیرد

تنهایی یه گودال عمیقه واسم... نکنه به تاریکیش عادت کنم؟!؟!

یه سری نوشته ها باید در همون حده فکر باقی بمونه...


*Best freind* : A word that I thinking about it's meaning these days...

بغضی دارم

نه می شکند...

نه فرو می رود...

 
می رسد روزی که تو تنها بمانی
و منتظر اشاره ای
حرفی
سخنی
از من!
...

نه؟

می رسد روزی که هیچ کس نباشد ،
جز من!

مرا ببخش!
اما من به تلافی این روزهایی که رسماً دقّم دادی،
آن روزها تنهایت خواهم گذاشت!
باشد؟
اجازه هست؟!

اما نه...
من مگر می توانم قدّ تو سنگ باشم
بی معرفتِ عزیزِ من....؟
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 20:22  توسط فاطمه  | 

باران می بارد...

باران : آری باران...

پنجره ی اتاق:  باز است

نفس عمیق؟!!؟ : چرا که نه!

پتو؟!؟! : آری! می خواهم... سرد شد

حالت؟!؟! : خوبم... همین جا می ایستم... تو برو...

*** آسمون می باره... ولی این منم که سبک می شم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 1:36  توسط فاطمه  | 

نوشتن

چندی پیش در دریای خاطراتمان مستغرق گشته بودیم و در حال مکاشفت٬دفتر خاطراتمان را ورقی می زدیم که به ناگه متوجه تغییر دست خط این حقیر طی گذر زمان شدیم...

و همان حال نیز نتیجه گیری کرده که یکی از مزایای نوشتن خاطرات به روی کاغذ افزون بر آن حس دلکشی که به هنگام خواندن خاطرات می بخشد( همچون دیدن عکس های قدیمی چاپ شده)٬ در ارتقا و بهبود سطح کیفی دست خط نیز نقش به سزایی دارد...

باشد که پند گیرید!


*بی ربط نوشت: داشتم دنبال یه موزیک متن واسه وبلاگم می گشتم... همین طور که دونه دونه گوش می دادم تا یکدومشونو انتخاب کنم٬ یهو یکی شون خیلی آشنا زد... ۲ ساعت داشتم فکر می کردم تو کدوم وبلاگ شنیدمش... خلاصه یادم اومد... و این یاد اومدن همانا و گردگیری خاطرات گذشته همان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 10:25  توسط فاطمه  | 

کاش می دانستم...

می دانی...بعضی اوقات به ندانستن هایم فکر می کنم...بعد برای کشف جواب ها و دانستنشان باز هم فکر می کنم ... فکر و فکر و فکر...اصلا آنقَدر فکر می کنم که کله ام پر می شود... آنقدر پر می شود که هر آن منتظر شنیدن صدای انفجار و دیدن اجزا مغزی ام روی در و دیوار اتاقم هستم....
آن موقع است که حس خوبی ندارم...
انگار همه ی ندانستنی هایم طنابی می شود که محکم به دور گردنم بسته اند و آویزانم کرده اند...
انگار دستی می شود و با همه ی توانش گلویم را می فشارد...
یا نه... بغضی می شود در گلویم... بغضی که نه می شکند نه فرو می رود.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 1:46  توسط فاطمه  | 

حوصله ندارم! دلیل قانع کننده تر از این؟!؟!؟!؟!

من چم شده آخه؟!

چه غلطی دارم می کنم تو زندگی که این حال  هوای مسخره ثمره ی اونه...

من دارم چی کار می کنم... دارم چی کار می کنم ؟!؟!؟!؟!

صبحا پا می شم میرم دانشگاه...اونجا بچه ها رو می بینم... کارای استاد و می کنم ... سر کلاسای نظری به زور تحمل می کنم ... کلاس تنظیم خانواده رو بدتر از کلاس ساختمان...چیز بدی نیست... ولی من سرکلاساش حالم خوب نیست...

کلاسی که چهارشنبه بعد شیوه داری... با خستگی تمام می ری سر کلاس... فقط واسه اینکه حاضری بخوری... و بدتر از اون اینه که استادش یهو هنگ می زنه و حضور غیاب نمی کنه ...و تازه اینها همه هست ... و اینم هست که یکی کلاس تنظیم تو رو چون شماره دانشجوییشو  اشتباه وارد کرده حذف کرده و تو پا در هوایی که آخره این کلاس رفتنا آیا پاس شدن رو به دنبال داره ؟!؟!

دغدغه ی من کلاس تنظیم یا هر کلاس کوفتیه دیگه ای نیست... چون اینا می گذره... واحدا پاس می شه... و تو به هر حال آخرش یه خانوم مهندس میشی...

دغدغه ی من... نمی دونم... شاید آدم هایی هستند که هر روز با اونها در ارتباطم... آدم های خیلی مختلف...

بعضی ها... بهتر از تو ... خوب تر از تو... پاک تر از تو... این بعضی ها... وقتی باهاشونی حال خوبی داری... در برخورد با این آدمها دغدغه ام خودم هستم... نه اونها...

ولی این بعضی های دیگر... واقعا حالم را بد می کنند... ( نه که بگم حالم رو هم می زنن!!!)

چیزی ازشون نمی گم... راجع بهشون قضاوتی نمی کنم...

و حالا...

من دلیل این حال بدم رو نمی دونم... این کم حوصلگی ها...

مامان می گه واسه هواس که اینجوری ای...

یه مدتیه همش دارم تو گذشته و با خاطراتم زندگی می کنم... روزهای خوب رو مرور میکنم... دلم هوای دوستامو می کنه... عکس های قدیمی... و لبخندی که موقع دیدنشون رو لبامه... خنده های از ته دل وقتی فیلم هامونو می بینم... خر بازی هامون...

چقدر صادقانه بود هر کاریمون! واقعا هر کاریمون!حتی قهر کردن هامون... حتی وقتی از هم بدمون می اومد...

و چقدر من این نوستالژی های دوستانه را دوست دارم...

دلم میخواد یه چند وقتی (در ادامه ی وقت های پیش!!!) تو خودم باشم...

هر چقدر هم بچه های دانشگاه بهم ایراد بگیرن و هی تفریح جور کنن و برنامه سینما و از این چرت و پرت ها بچینن که از این حال و هوا در بیایم...

اصلا چند روزیه که منگم... چشمام خیره نگاه می کنه... بدون این که بفهمم به چی یا به کی دارم نگاه می کنم... حواسم به اطرافم نیست...

یا نه... بزار یه جور دیگه بگم!

اینقدر حواسم به اطرافم هست و اینقدر بهشون دقیق فکر میکنم  که هر صدا و هر اتفاق و هر حرفی صف می بندن تا به نوبت بهشون فکر کنم ...

و وقتی زیاد فکر می کنی...تو خودتی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:34  توسط فاطمه  | 

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی...

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 3:29  توسط فاطمه  | 

در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:12  توسط فاطمه  | 

!

حال همه ی ما خوب است... اما تو باور کن دیگه! ای بابا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 18:29  توسط فاطمه  | 

برای نموندن حرفام رو دلم...

سرم خیلی سنگینه...

فکرام خیلی زیاده... احساس می کنم تو ذهنم بار آجر خالی کردن... و من یه مورچه ی ضعیفم که زیر این سنگینی دارم له می شم...

باید خیلی فکر کنم... باید خیلی تنها باشم... باید یه چند وقتی هر چی سیم رابطه قطع کنم...

منطق من... کجایی؟! عقلم... بدون احساس سری به من بزن...

بیا با هم فکر کنیم... فاطمه... کجایی؟! می شه یه ذره هم برا من وقت بزاری؟! بابا مردم از بس فقط بقیه بودن ... بیا به منم فکر کن...

فاطمه ی من... می بینی بقیه دارن چی کار می کنن؟! این بازی های "واقعا" بچه گانه رو بی خیال... خودتو بکش بیرون ازاین بازی ها... تا نه بازیت بدن نه تو کسی رو بازی بدی...

به خودت فکر کن... به امتحان زبان ۴شنبه ات... به پروژه ات که باید تحویل بدی... به تمرین های هویت استاد... به لباسی که باید بخری تا بپوشی... به دوستات که می خوای تو شادیت سهیم باشن...  به اون مسافرتی که می خوای بری و ایشالا می ری و خیلی بهت خوش می گذره...

فاطمه... تنها برو تو برف قدم بزن ... سیاوش قمیشی گوش کن و قدم بزن... بزار دونه های برف رو شونه ات بشینه... حتی رو مژه هات... بزار رد پای فقط  خودت رو برفا رو ببینی...

بگو گور بابای همه ی اونایی که باید بگی گور باباشون!!!!

فاطمه... از کسی توقعی نداشته باش تا راحت زندگی کنی.... اینو بکن تو گوشت و روزی صدبار با خودت تکرار کن تا بشه ملکه ی ذهنت...

جمله ی آخرم حذف شه بهتره! بیشتر حرف میاره تا جلو حرفا رو بگیره!!!!!!!!!!!!

تمام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 21:47  توسط فاطمه  | 

باز این چه شورش است که درخلق آدم است...

باز باران با ترانه

                میخورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را

                دشت پرشور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

                        گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

                زیر تیغ و نیزه هارا

باصدای گریه های کودکانه

                وندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله

                پر  ز ناله

دلشکسته،پای خسته

                باز باران قطره قطره

میچکداز چوب محمل...

آه باران!کی بباری بر تن عطشان یاران

               تر کنند ازآن گلو را

               آه باران !آه باران!

محرم... چه به موقع اومدی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 0:45  توسط فاطمه  | 

صحنه های دانشگاهی...!!!!

این دانشگاه هم عجب چیزیست ها....

صحنه هایی می بینی که حداقلش مناسب سن من نیست!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکی صحنه ی دعوا بود.... اما شرح ما وقع...

مسابقه ی فوتبال بود بین بچه های معماری و تربیت بدنی...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما سال کفی ها هم بعد طی مراحلی تهدید شدن از سوی سال بالایی های مهربانتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد،حتی مقداری از کلاس فارسی بعد از ظهر را پیچانده و عین یک سال پایینی خیلی حرف گوش کنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد راس ساعت شروع مسابقه، ساعت ۱۲:۳۰، در سالن تربیت بدنی حضور پیدا کردیم....

پسرهای سال بالییمان کاملا تجهیز شده آمده بودند برای تشویق! یک تشویق معمارگونه! با خط کش های T و یک عدد صندلی فلزی مخصوص آتلیه و تخته شاسی.... 

و چه زجری کشیدند این خط کش ها وقتی محکم به تخته شاسی و صندلی فلزی می زدندشان...

ما دخترها هم غیر صدای ظریفمان چیزی نداشتیم....  معمار ملی ، سالار ملی شعار می دادیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و در مواقع پنالتی با اوووو کردن ،روی اعصابشان 4نعل می رفتیم....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاف آن همه تشویق های جانانه ی ما در نیمه ی اول گلی نوش جان نمودیم! ( البته با توجه به آمارهای داده شده از مسابقات قبلی که معمولا بین 4 تا 7 گل می خوردیم این 1 گل باعث افتخار بود)

ولی چشمتان روز بد نبیند....در نیمه ی دوم در حالی که داشتیم یک گل می زدیم نمی دانم دروازه بان تربیت چه کرد که خشم بازیکن معماری را برانگیخت .... دعوا ی لفظی شروع شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد... ولی فیزیکی را تربیت ها شروع کردند.... آنقدر بازیکن ما را بد هول داد و آنقدر بازیکن ما بدتر روی زمین و سمت تیر دروازه پخش زمین شد که من گفتم الان باید برویم مغز طرف را که روی زمین پاچیده جمع کنیم....

دعوا بالا گرفت .... پسرهای باغیرت معماری هم که اوضاع را بد دیده خود را از قسمت صندلی های تماشاچیان به وسط زمین پرتاب کرده و اینگونه نشان می داد که دارند طرفین دعوا را از هم جدا می کنند... ولی حالا این مسئله که داشتند آنها را از هم جدا می کردند یا نه دو سه تا مشت و لگد هم نثار تربیت ها کردند هنوز معلوم نیست...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

عجب کتک کاری ای شده بود وسط زمین...

خدا رو شکر کسی آسیب جدی ندید... یا حداقل خون و خونریزی خارجی به راه نیفتاد ( داخلی اش را نمیدانم..!!!!)

بعد از یک سری درگیری و بحث بین مربیان و مسئولان والا مقام تربیت بدنی بازیکنان تمرین از سر گرفتند تا خودشان را برای ادامه ی بازی گرم کنند...

در همان حین هم ما شعار می دادیم: "بی" تربیت تیمتو وردار و برو....

پسر ها هم مسخره شان می کردند: تربیت....غصه نخور ... ما پشتتیم....

بازی به دلیل عدم توافق طرفین ادامه پیدا نکرد و ما تشویق کنندگان راهی دانشکده ی خودمان شدیم...

ولی این تربیتی ها چه می زدند ها! یکهو همه شان ریختند سر یکی از بچه های ما ! آقا چند نفر به یک نفر....

من را باش! فکر می کردم از قشر دانشجو جماعت این حرکات بعید است!!!!!!!!!!!!

صحنه ی دوم ... نگویم.... ای بابا... بی خیال شوم ها؟!؟!

آخر تو بگو!!!!!!!!مینی بوس هم جای این کارهاست؟!؟! شما فکر مجردین هم بکنید خب! این حرکات خصوصی را چرا در ملا عام و جلوی هزار مرد دیگر انجام می دهید؟! حالا من که دخترم و به تو دختر محرم!!!! درآن لحظه فقط به این فکر می کردم که آیا خانواده ی آن دختر از بودنش با آن پسر با خبر بودند؟!؟ و آیا آن دختر می دانست که چه چیزی در انتظار اوست؟!  ... ای بابا...

خلاصه اینکه در آن مینی بوس که راننده اش انگار فکر می کرد دارد اتوبوس می راند و بدون در نظر گرفتن گنجایش هی مسافر سوار می کرد، در آن جای تنگ تا توانستم جوری ایستادم که تا تجریش از زاویه ی دید چشمانم خارج باشند...

والسلام


  • به شکلات کاکائویی اونم از نوع kinder اش معتاد شده بودم.... فعلا در ترکم... با همون میلکایی که پدرمی خرید می گذرونیم....
  • اومدم یه نوشته ای رو از رو دیوار آتلیه پاک کنم اونقدر با دستمال زور زدم که هم گچ دیوار رفت هم ناخنم شکست...
  • چند وقتیه که از هیچستان دانشکده فقط رد می شم ... بدون درنگ!
  • چند وقت پیشا الهه غذا آورده بود دانشگاه... اونم خورشت فسنجون.... خلاصه اینکه خاطراتم ورقی خورد... 
  • وقتی دانشجوی معماری لباسشو پاره می کنه تا از پارچه اش واسه تکلیفی که استاد داده یه کیف بسازه....
  • وقتی یه کاری رو بدون در نظر گرفتن حجمش به پیشنهاد استاد قبول می کنی...اولش با علاقه شروع به انجامش می کنی... بعد که کارسخت تر می شه هی به خودت لعنت می فرستی!
  •  کاش حداقل مزدی برای این کار تعریف می کردم.... چه می دونم نمره ای...یا یه روز تعطیلی و آتلیه نیمدن.... یا حتی پول نقد! آخه خود استاد می گفت الان شما باید بتونید خودتون خرج خودتونو در بیارید....
  • وقتی با متد های جدید دزدی آشنا می شی...اونم جلوی عابر بانک!
  • پسره راست راست کله شو کرده تو مانیتور عابر بانک به من می گه خانم تو رو خدا یه ذره از پولتو به من هم بده! به ظاهرش گدا نمی آمد... شلوار لی و موهای درست شده... مسلما دزد بود!
  • خدا رو شکر دستگاه اصلا اسکناس نداشت....
  • بعضی اتفاقات بدی که واسم می افته و به خوبی تموم می شه انگاری خدا داره بهم می گه دیدی هواتو داشتم؟!؟!؟...
  • یه جا خوندم که: همیشه آخر هر چیزی خوب تموم می شه پس اگه بد بود بدون هنوز تموم نشده....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 0:48  توسط فاطمه  | 

اطلاعیه ی خیلی خیلی فوری!

بچه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من موبایلو گم کردم...

حالا موبایله فدای سرم( اینو بقیه می گن ولی من خودم موبایلمو دوس داشتم)! شماره هامو بگو! اون همه شماره رو حالا من دوباره از کجا گیر بیارم!

سیم کارتمو سوزوندم ولی شماره ام همونه ! می شه هر کی یه اس ام اس بهم بده و خودشو معرفی کنه؟!؟

الان کلی اس ام اس دارم که نمی دونم از کیه! آدم هم خب هی روش نمی شه بگه شما! باید کلی توضیح بدی که چی شده که شماره اشو دیگه نداری!!!!!!!

لطفا مرا در کامل کردن این لیست یاری کنید!

امیدوارم موبایلم خیلی زود پیدا شه! ایشالا اونی که برش داشته بیاره پسش بده....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 10:23  توسط فاطمه  | 

چقدر وسعت دلتنگیم زیاد بود و نمی دانستم...!

 

امروز بعد از مدتها ....

چشمهایم صمیمت را دید....

گوش هایم صداقت را شنید ....

و دستانم نرمی محبت دوستانه را احساس کرد....

.

.

.

کاش نقطه بودیم و میشد مثله تمرین های استاد با یک خط، فاصله ی بینمان را سیاه کنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 22:49  توسط فاطمه  | 

حرفای یه دانشجوی سال صفری....

اولین بار که وارد دانشکده شدم....اونقدر استرس داشتم نفهمیدم اصلا از کجا رفتم تو از کجا باید می اومدم بیرون... اخه کارای ثبت نامم مونده بود و از اون ور هم باید می رفتم مدرسه.... روز بعدش که واسه معارفه رفتم قدم هامو آهسته بر می داشتم تا با هر یه قدم نزدیکی به مکانی که ۵ سال آرزوشو داشتم  احساساتمو دقیق بررسی کنم.... دانشجوی جدید الورود رشته ی مهندسی معماری ....

۳۵ نفر نشستین و ۱۰ تا استاد جلوتون ردیف.... استادای جا افتاده با یه قیافه ی مهربوووون.... تو نگاه های تک تکشون اینقدر امید بود که ادم جون می گرفت.... نمی دونم چه جوری بگم... کسایی که معنی زندگی رو خوب می فهمن از نگاهاشون پیداست.... اونا اینجوری بودن.... بگذریم.... حالا من رفتم ردیف اول نشستم بعد مدیر گروهمون گفت پسرای عقب صندلی هاتونو بیارین جلو بشینین.... و از شانس من پسری با هیکلی ۳ برابر من اومد نشست جلوم و منو از دیدن اون نگاهای قشنگ محروم کرد.... تازه اون پسره الانشم افتاده تو گروه من !!!! از نگاهش هم اصلا خوشم نمی اد! نه که حرف من باشه ها ! همه می گن.... عصبانی نگاه می کنه و وقتی می خنده من می ترسم! ( اینا که گفتم غیبت می شه؟) ابروهاش هم موقع خندیدن کشیده می شه بالا.... دندوناش هم که معلوم می شه ... خودتون تصور کنید اگه نترسیدید!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش ما رو بردن همه ی همه ی دانشکده رو بهمون نشون دادن...و من و یه دختر دیگه جلوی جمعیت ۳۵ نفری دست در دست هم به دنبال استاد راهنمامون از دشت های بی کران اتاق های مختلف و آتلیه های انبوه گذشتیم و محل دستشویی های مخصوص بانوان را شناسایی کرده  و خلاصه اشنا شدیم با دانشکده....

از بعد اون و شروع هفته ی تحصیلی من شدم یه جوجه معمار .... البته به من جوجه هم نمی گن!!ایشالا ترم اول از تخم در اومدم خبرتون می کنم....اصولا دردانشکده به دانشجوی سال "صفری" شهرت داریم....البته این اصل تنها در دانشکده ی معماری و شهرسازی پایه ی علمی داره و دانشجویان جدید الورود رشته های دیگه همون سال اولی محسوب می شن....

روز اول در آتلیه.... یه برگه ی سفید در قطع اچار بینمون پخش شد که خیلی بوی برگه های امتحانی دبیرستان رو می داد...از سال بالایی هامون شنیده بودیم یه ارزیابی می کنن ولی طبق تجربیات بازگو شده که می گن حواست به سال بالایی ها باشه سر کارت نذارن گفتیم لابد می خوان بترسوننمون... نگو راست می گفتن.... البته ارزیابیش هم چیزی نبودا ۲ تا طرح باید می کشیدیم و یه خلاقیت در به دست آوردن یه تصویر با ۲۰ تا مربع نا قابل و یه سری سوالات شخصی... همون روز هم گروه بندیمون کردن و از اونجا هم جوار استاد عزیزم شدم....

گفتم هم جوار.... جدی هم جوارش شدم! ما تو آتلیه ها با این استاد گرد می شینیم و هر جلسه افتخار هم نشینی ( کیپ تو کیپ) با این استاد نصیب من می شه....

اقای تهرانی خودمون که یادتونه دیگه.... استاد گرام بنده همونه ولی با درصد خیلی پایین تر... تماس در حدود کم .... اون هم موقع گرفتن مداد... آخی آقای تهرانی و توضیح دادن پیوندهای شیمیای با روان نویس های استدلرش... و سرخ شدن قیافه های ما وقتی که این روان نویسها رو تو دستمون می گرفتیم و در عین حال مراقب دوری و نردیکی دستامون از دستای آقای تهرانی می بودیم.... یادش به خیر...

آره دیگه داشتم می گفتم .... جالب این هم جواری اینه که بنده شدم ماخذ و منبع کاغذ و مداد برای استاد و باید مراقب باشم که یه وقت طرح های مهم ام دم دستشون نباشه وگرنه ایشون بدون نگاه کردن به اینکه چی رو داره بر می داره دستش رو کمی به راست متمایل می کنه و با کشیدن دست بر روی میز یکی از کاغذهای منو شکار میکنه و با روان نویس مشکی که هر جلسه هم از شانس من همراشه شروع می کنه  به خط خطی... تا اینکه دیروز یکی از پسرا که دید به شدت طرح های عزیزم که تا صبح داشتم روشون کار می کردم در معرض چک نویس قرار گرفتنه به استاد شاکی شد که استاد حالا چرا هر دفه کاغذای این خانوم رو بر می داری اینا طرح های اصلیشه.... اونجا بود که استاد لطف کرد و روان نویسشو گذاشت زمین و یه مداد برداشت و باز هم پشت همون طرح عزیزم شروع به توضیح دادن کرد... و من نگران این بودم که کسی ار بچه ها سوالی نپرسه که استاد برای جواب دادنش مجبور بشه اون مداد توی دستشو بیشتر رو کاغذ فشار بده....

ولی جدا از شوخی... استاد گروه ما خیلی خوبه.... نسبت به ۲ استاد گروه های دیگه خیلی حرف می زنه ولی حرفاش قشنگه....درس زندگیه.... از معماری و شعر و هنر و ادبیات گرفته تا آشپزی سر کلاس واسمون حرف می زنه... جلسه ی اول که واسمون داشت بزرگترین سوال زندگی شو توضیح می داد مغز من داشت از کلی علامت سوالای کوچولو می ترکید... خدا رو شکر زود انتراکت داد و مغزم یه نفسی کشید...

خلاصه بگم داره بهم خوش می گذره و خدا رو شکر می کنم....

و هم چنین خدا رو شکر می کنم که سلف دانشگاه فاصله ی زیادی با دانشکده ی ما داره و من یه بهانه خوب برای ناهار نخوردن پیش مامانم دارم ( اخه غذاهاشون یه جوریه... نه همش ولی اکثرا یا نپخته اس یا آدم رو خیلی تشنه می کنه....) و این دلیلا هم واسه مامان بنده اصلا قانع کننده نیست.... خلاصه یه نیمچه ساندویچی از بوفه دانشکده میل می کنیم....

از جشنی که دانشگاه برامون گرفته بود بگم....  ما صبحش کلاس داشتیم و دیر رسیدیم به سالن... بگم که جای سوزن انداختن هم نبود چه برسه به نشستن روی صندلی.... خلاصه رو زمین دنبال جا گشتیم ولی اونم پر.... دیگه بالاجبار رو دسته ی صندلی ها خودمونو جا دادیم... یکی نبود بگه ای عزیزان مسئول برگزاری جشن یه برآوردی می کردین ببینین چند تا دانشجو دارین بعد تالار انتخاب می کردین.... مجری برنامه دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ بود که شاگرد استاد نوری هم بود.... خلاصه اونجا موسیقی زنده هم واسمون برگزار کردن.... " ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطرها کرده ایم...چه خطر ها کرده ایم...." بعد اینم واسمون گیلکی خوند... ولی ما که هیچی نمی فهمیدیم و همش می خندیدیم...

فقط همین قسمت برنامشون خوب بود.... بقیه اش حرف زدن... منم که خسته شدم اومدم بیرون حالا همون موقع مسابقه برگزار کردن و به برنده ها ربع سکه دادن!!!! حالا بگو مسابقشون چی بود؟!؟!!!! هر کی اسم غرفه هایی که بیرون سالن بود رو کامل می نوشت!!!

دیگه چی بگم دوستان... دلم خیلی برا همتون تنگ شده... ان شاء الله در اولین فرصت که فارغ شدم از این انبوه کارا یه برنامه بزاریم همدیگرو ببینیم.... یا دوباره پلاس شیم مدرسه...

یهو حس نوشتنم رفت... چرا؟!؟!  تا آپ بعدی بای...


شکیبا!!!! اون موقع که به الهه اس ام اس دادی ما سر کلاس فارسی بودیم... خواستم بهت بگم بخند عزیز...شاد باش... راستی سلامم بهت رسید؟

متیییین!!! اونروز که ما جشن داشتیم تو دانشکده پزشکی چی کار می کردی؟! مگه خودتون دانشکده پزشکی ندارین بچه؟ کاش می اومدی ببینیمت....

هدی... دلم واسه حرف زدنات تنگ شده.... اون آب و تابی که واسه تعریف کردنه اتفاقا داری رو هیشکیییییییییییییی نداره!  

فاطمه!!! وقتی استادمون بهمون گفت باید عکاسی کنیم یاد تو افتادم که چه عکسای هنری ای ازمون گرفتی و خاطره هامونو ثبت کردی.... نگاه کردن به عکسایی که با هم داشتیم حتی در اوج ناراحتی خنده به لبم میاره... و بعدش هم یه احساس دلتنگی سیاه ( سیاهش قابل توجه بعضی ها)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:0  توسط فاطمه  | 

ثبت نام اینترنتی!!!!!!!!!!!!!

دیروز بعد از ظهر رسیدم تهران از همون اول سفر دلهره داشتم نکنه وقت این ثبت نام اینترنتی یه تموم بشه... دیروز تا رسیدم رفتم تو نت ببینم چه خبره... رفتم تو محیط آزمایشی واسه ثبت نام ببینم اصلا چی می خواد چی نمی خواد... حالا مگه من هر چی این نام و کلمه ی عبور رو می زنم می ره؟!؟!؟ نرفت که نرفت... بشرا گفت اینترنت اکسپلورر اشکال داره که نمیره... خلاصه آخرش تصمیم گرفتم که فردا صبحش یعنی امروز صبح برم همون کافی نتی که بشرا رفته ثبته نام کرده...

تازه قبلش هم باید می رفتم پست... آخه دیروز صبح که ما نبودیم مثکه گواهی نامم رو آورده بودن و برگشت خورده بود! برای اولین بار رفتم اونجایی که همه ی همه ی بسته های پستی رو نگه می دارن! بسته ی من یکی از اون بسته ها بود!...کلی کیسه ی نامه و بسته های پستی... چقدر هم انبارشون کثیف بود... راه می رفتی زیر پات کلی کاغذ بود! برای اولین بار بود که کارم زودی انجام شد! اصلا فکرشو نمی کردم که بسته ی من بین اون همه بسته پیدا بشه! چه عجب یه دفه کار اداری زود انجام شد!!!!

بعدش رفتم کافی نت... یه کافی نت کوچیک و شلوغ پلوغ... یه پسره هم پشت کامپیوتر اصلیه نشسته بود و خماااااااااااار ( یعنی خیلی بی حوصله و خسته و درمونده!!!)

گفتم می خوام واسه ثبت نام دانشگاه یه سری مدارک رو اسکن کنم و بعدشم ثبت نام کنم... گفت چه دانشگاهی گفتم شهید بهشتی گفت خب واسه شهید بهشتی باید اسکن هات سه بعدی باشه و مال من کیفیتش پایینه باید بری عکاسی شاید اونجا اسکن کنن واست... منم که اصلا اصلا حوصله ی این ور اون ور رفتن رو نداشتم گفتن نه اقا، دوستم هم همین جا اومده شما نگران نباش اسکنتو بکن.... مدارک و دادم اسکن کنه... یعنی با همکاری هم اسکن کردیم... چون جا نبود رفتم نشستم  جای خودش، خودش هم نشست پشت کام تا اسکن کنه... حالا هر کی می اومد فکر می کرد من مسئول کافی نتم هی از من سوال می کردن منم با دست نشون می دادم که از ایشون بپرسید... در همون حین یه خواهر برادر یا نمی دونم شایدم زن و شوهر اومدن که دختره ثبت نام کنه ... نشستن پشت کامپیوتری که بشرا گفت با اون می شه ثبت نام کرد...حالا من اسکنم تموم شد و الاف بودم تا اونا کارشون تموم شه... یه خانم پیر چادری از شیراز اومده بود که واسه پسرش تو خوابگاه ثبت نام کنه... خیلی بامزه بود... کلی از دستش خندیدیم البته خود خانمه هم می خندیدا... پسرش نفت دانشگاه تهران قبول شده بود و رفته بود اردو مامانشو فرستاده بود واسه ثبت نام... حالا مگه می تونست ثبت نام کنه....

حالا هی هر کی می اومد بهش می گفت ولش کن خانم بزار خود پسرت بیاد ثبت نام کنه مامانه هم می گفت نه باید دنبال بچه ها بدوییم تا کارشون رو انجام بدم... پسره هم منو نشون داد گفت این خانم هم اومده ثبته نام بدون مامانش...

نمی دونم چرا پسره هی فکر می کرد من پیام نور قبول شدم!!! هی می رفت گلستان پیام نور منم هی می گفتم برو گلستان شهید بهشتی... کارنامه هام هم که میدید ( واسه اسکن) دهنش باز مونده بود م یگفت من سال اول دبیرستان یه دونه ۲۰ هم نداشتم... چه برسه به دانشگاه... منم حرفی نمی زدم که پررو نشه!

حالا تو اون گیر و ویری و تو اون شلوغ پلوغی مغازش من موبایلم رو گم کردم ! آخرشم مجبور شدم با تلفن اونجا زنگ بزنم به موبایلم... کلی ضایع شدم ! موبایلو انداخته بودم جیب پشتی کیفم !!!

حالا خیلی مغازش جا داشت هی واسش مشتری می اومد...منم هی جا عوض می کردم! یه بدنه ی هارد هم وسط راه بود که هی می افتاد رو زمین ... یعنی من که از کنارش رد می شدم می افتاد رو زمین! آخرشم برش داشتم گذاشتم تو ویترین مغازش!!!!

این خانمه که اومده بود خیلی بامزه بود هی وسط ثبت نام من می اومد به پسره می گفت پسر جون مال منم انجام بده خدا خیرت بده... بعدشم بر می گشت به من می گفت دخترم به این شماره زنگ بزن ببین واسه خوابگاه باید چی کار کنیم! منم گفتم خانم موبایلم آنتن نمی ده خدایی هم آنتن نمی داد اونجا... با تلفن اونجا واسش زنگ زدم دانشگاه ولی خودش صحبت کرد و به نتیجه هم نرسید... کلا سیستم مشکل داشت چون یه پسره دیگه هم اومد واسه ثبت نام اونم نتونست...

زنگ زدم بشرا(با تلفن اونجا) ( اونم دانشگاه بود واسه ثبت نام حضوری) گفتم بشرا تو پشت کدوم کامپیوتر نشستی که شد گفت دم دریه ... مال منم همون بود... بشرا شروع کرد به توضیح دادنه اینکه چی کار کنم و اینا ... منم نمی فهمیدم گوشی رو دادم پسره( صاب کافی نت) پسره گوشی رو گرفت ولی مگه حالا جواب می داد؟! داشت هی امتحان می کرد که می شه و هی اونم خطا می داد... آخرش گفتم می شه ببینید دوستم چی می گه... به کل یادش رفته بود باید با تلفن صحبت کنه، بیچاره بشرا کلی معطل شد...

خلاصه بعد از تلاش های پی در پی و راهنمایی های کلی مشتری دیگه و همیچنین بشرا به نتیجه نرسیدم... دوباره زنگ زدم بشرا که بپرسم کسایی که اینترنتی نکردن چی میشن... اونم از مسئولای دانشگاه پرسید اونا هم گفتن ثبت نام اینترنتی هم نکردین اشکال نداره.... وای از یه طرف خوشحال شدم که حل شد این مشکل از طرفه دیگه عصبانی شده بودم واسه اون ۲ ساعت وقتی که تو کافی نت بودم و پولی که داده بودم واسش....

خانمه همچنان درگیر ثبت نام پسرش بود... من که گفتم کارم تموم شده خانمه برگشت بهم گفت دخترم آشنا نداری من پسرم زودتر ثبت نامش انجام بشه ( آخه فرداش هم می خواستن برگردن شیراز) منم گفتم نه بابا آشنام کجا بود!!!!!!! جالبه پسرایی که اونجا بودن به خانمه می گفتن چرا می خوای واسش خوابگاه بگیری بزار بره یه مغازه ای کار کنه خرج تحصیلشو خودش در بیاره همون جا هم بخوابه... بد حرفی نمی زدن ولی خب وقتب خوابگاه می دن چرا استفاده نکنه؟ تازه اون پسره کلی درس خونده که بیاد تهران و از امکاناتش هم استفاده کنه... بعدشم دانشگاه سراسری که خرج تحصیل نداره!!!!

اسکن هام رو ریختم رو سی دی و داشتم وسایلامو جمع می کردم که حساب کنم و بیام بیرون دوباره خانمه اومد گفت عزیزم اشنا نداری؟!؟! مونده بودم یا جوابه اولین باری که پرسید رو نشنیده یا چه می دونم  خسته شده ... آخرش هر کی تو کافی نت بود برگشتن بهش گفتن نه خانم آشنا نداره... بیچاره خانمه و چه پررو بود پسرش ... خودش رفته بود اردو لواسان مامانه بیچارش تو این شهر غریب دنبال کارای آقا...

خلاصه.... از اونجا بدو اومدم بیرون.... باید می رفتم عکاسی که عکس بگیرم واسه ثبت نام... اونجا خانمه بهم گفت عکسات شبیه خودت نیستا بیا دوباره عکس بگیر... حالا من عصری باید برم عکاسی...

فردا هم که صبحش باید برم دانشگاه واسه ثبت نام حضوری...فک کنم کلی هم اونجا الاف شم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 15:40  توسط فاطمه  | 

نتایج کنکور اومد!

  

وای خدای من .... تو چقدر مهربونی...                                  

                                                                           فقط می تونم بگم شکرت!


 اطلاعیه :

اگه من دل کسی رو شکوندم دوست دارم از دلش در بیارم...!

پس ای کسی که با عنوانه دل شکسته اومدی و نظر خصوصی دادی لطفا بگو کی هستی!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 18:43  توسط فاطمه  | 

فال

داشتم دنبال شارژر دوربین تو کمدم می گشتم.... یه جعبه دارم که همه ی کاغذای با ارزش من تو اونه... گفتم برم یادی ازش بکنم ...

یه برگه فال پیدا کردم.... یادش به خیر... یه روز از همون روزای کنکوری .... زنگ تفریح بود... یادته شکیبا؟! یهو با کلی برگه فال اومدی جلو و گفتی یکیش رو بردار... منم نیت کردم و برداشتم...

من نمی دونم اون همه برگه ی فال رو واسه چی گرفته بودی... هر چند می دونم اوضاعت اون موقع رو به راه نبود و نیاز به پول داشتی و رفته بودی تو کار فال فروشی تا یه لقمه نون واسه زن و بچت در بیاری...

خلاصه... الان داشتم اون فالمو می خوندم...

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

تو توضیحاتش نوشته که من آدم پر ذوق و استعداد و زحمتکشی هستم با همت بلند... احساسات لطیف...اینا واسم اون موقع که کنکور داشتیم خیلی خوب بود... بهم نیرو می داد...

اما الان که احساس می کنم دارم تو زندگی خورد می شم جمله ی آخرش منو زنده کرد!

" خداوند هر که را بیشتر دوست بدارد امتحان سخت تری می کند."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:2  توسط فاطمه  | 

خدایا! ... وقت داری بیای اینجا حرفامو بخونی؟!

 

می خوام راجع به خودم باهات حرف بزنم...بگم که بعضی وقتا تو شرایط و موقعیت هایی قرار می گیرم که نمی دونم چه تصمیمی درسته و چه تصمیمی غلط... نمی تونم تشخیص بدم که الان که زمانه انتخاب کردنه تو با کدومشون راضی می شی... و  واسم سواله که آیآ ممکنه تو از کاری که می کنم راضی باشی ولی به جاش دل یه آدمی بشکنه؟!

خودت می دونی چی رو دارم می گم... کلی باهات حرف زده بودم...ازت خواسته بودم یه جوری ، با یه نشونه ای ، یه علامتی بهم بفهمونی که من الان چی کار کنم... بهت گفتم که

انّی لا اقدرُ لنفسی دفعاً و لا املکُ لها نفعاً

همه ی اینا رو گفتم و جوابی نشنیدم...

آیا واقعا جوابی بهم ندادی؟ یا آخرشم کاری رو کردم که خودم نسبت بهش احساس خوشایندی داشتم!!!

ولی آخه احساس خوشایند من در قبال تو همراه بود با شکستن و خورد کردن دل یه آدم...

آخه من فهمیدم تو راضی هستی... نمی دونم چه جوری ولی یه احساسی بهم می گفت اگه این کار رو بکنی خدا راضی تره... ولی مگه خدا با شکسته شدن دل بنده اش راضی می شه؟!

با این همه تناقض و تضاد و پارادوکس چی کار کنم؟!؟!؟!؟!؟!

خودت می دونی که من با تمام وجودم ازت جواب خواستم.... خواستم کارم بوی تو رو بده.... خواستم آخرش بتونم بگم کاری رو کردم که خدا خوشش بیاد نه مخلوقش...!

ولی آیا من اینقدر بنده ی بدی واست بودم که جوابمو ندادی ؟ یا اینقدر روحم و وجودم سیاه و کدر شده که روشنی جواب تو رو نفهمید؟!!!؟

می دونی دلم به چی خوشه ؟  به اینکه می دونم هر چقدر هم من بد و سیاه و گناهکار باشم تو خدایی و شایسته ی تو  ِ که ببخشی!

و اِنْ کنتُ غیر مستاْهل لرحمتک ، فانتَ اهلٌ اَن تجود علیَّ بفضل سعتک...

واسه همینه که هر دفعه با پررویی تمام میام بهت می گم منو ببخش واسه همه ی خطاهایی که خواسته و نخواسته انجام دادم...!

خدای من... نرسه اون روزی که ازم روی برگردونیا!....نرسه وقتی که هر کاری خواستم انجام بدم و برنگردم پیشت ها!...خودت هوامو داشته باش!

خدایا... تو خودت گفتی که برای بنده ات از مادر برای بچه اش مهربون تری...

نرسه اون روزی که دستم از دستات جدا شه و نیای دنبالم...نرسه که اون روز بیاد منم اینقدر مثه بچه ها گریه می کنم تا گرمی آغوش پر مهر و محبت و نرمی دستای نوازشگرت رو احساس کنم و آروم بگیرم...

همیشه از سنگینی نگاه آدما رو خودم احساس بدی بهم دست میده

خدایا من دلم می خواد تا ابد و تا همیشه نگاهت رو من سنگینی کنه... تا یادم باشه که داری منو می بینی و مواظبم هستی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 5:58  توسط فاطمه  | 

تا کی بگویم ای خدا این معز الاولیا...

اومدم آپ کنم... بنویسم از دیشب که شب قدر بود...

به دلم ننشست... راستش گفتم شب قدر ،من بودم و خدای خودم و یه سال سرنوشت خودم... اینجا چرا ازش حرف بزنم... فقط بگم دعا کنید واسه همه اون کسایی که محتاجن و شما نمی شناسینشون.

دعا کنید واسم ... دعا کنید واسه امام زمان که ایشون هم برامون دعا کنن... که وقتی پای امضا کردن یه سال سرنوشتمون می رسه خودش رو بد هاش خط بکشه...

**********

گفت: «از این امت خیلی سختی کشیدم.»

پیامبر گفت: «راحت می‌شوی!»

گفت: «خیلی سعی کردم نجاتشان بدهم از سرگردانی و گمراهی.»

پیامبر گفت: «دیگر تمام شد، رهاشان کن.»

گفت: «نشسته‌اند روی منبر تو.»

پیامبر گفت: «خداوند پاداشت را می‌دهد. به خاطر صبری که کرده‌ای.»

گفت: «لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو.»

پیامبر گفت: «نفرینشان کن علی جان!»

سرش را بلند کرد طرف آسمان: «خدایا! بدتر از من را نصیب این‌ها کن و بهتر از این امت را نصیب من.»

پیامبر نگاهش کرد، گفت: «راحت می‌شوی؛ سحر فردا....»

چشم‌هایش باز شد. سرش را تکیه داده بود به دیوار حیاط. ابر سیاه روی ماه را پوشاند.

خواب دیده بود؛ خواب پیامبر و فاطمه را.

**********

 حق داشت بگوید راحت شدم؛ تا سرش را شکافتند، ندا سر داد:رستگار شدم. مناجاتش هم همین بود

از اول:      الهى هب لى کمال الانقطاع الیک...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 6:11  توسط فاطمه  | 

از همه چی یه خورده!

بازم سلام...

راستش چند وقت پیشا نمی دونم تو کتاب بود، شعر بود، آهنگ بود نمی دونم گفته بود تو زندگیت کاری کن که ارزشه نفس کشیدنت و داشته باشه... خیلیه ها! یعنی آدم باید همه ی اعمال و کاراش زیر نظرش باشه و ببینه که غلظ اضافی نکنه... دلم خواست اینو گفته باشم!

پس کی جوابای کنکور میاد؟! آه ... خواب دیدم اون چیزی که می خواستم قبول نشدم... تو خواب کلی گریه کردم... البته اون چیزی که قبول شده بودم دسته کمی از اولی نداشتا ولی اینقدر تو خواسته هامو و نخواسته هام از هم جداشون کردم که وقتی کسی می فهمه من فلان رشته ی فلان دانشگاه رو دوست ندارم کلی به ریشم می خنده ...البته خوابم حتما چپه چون یه چیزای چپندر قیچی ای هم تو خوابم بود که به ذهن جن هم نمی رسه!

بگذریم...سرما خوردم شدید! به زور نفس می کشم ( کنایه از اینکه مجاریه تنفسی و بینی شدید مسدود است و پر) فک کنم دیگه خدا اجازه نده من روزه بگیرم! ضعیفم خب...!

 شاید این مریضیه الانم جبران اون موقع باشه که با بدنه کاملا خیس برق منو گرفت... نزدیک بود منو از دست بدین... خدا خیلی رحم کرد... اینقدر ترسیده بودم که قیافم شده بود مثه گچ سفید!

آخی گفتم گچ سفید... هیچ وقت گچ سفیدامون تو مدرسه خوب نمی نوشت... بچه ها یادتونه؟

دلم خیلی برا مدرسه تنگ شده...نه خصوصا مدرسه ی فضیلت ها! کلا دلم برا شاگرد معلمی و گچ و تخته و میز و نیمکت و مانتوی مدرسه لک زده! چه شیطونی ها و دیوونه بازی هایی که سر اون وسیله بازی تابیه ،که اسمش هم نمی دونم، در نیوردیم... کج شده بود بیچاره از بس ۱۰، ۲۰ نفری می ریختیم روش...

از همه مهم تر دلم برا بچه ها و دوستام تنگ شده... البته این دلتنگی با دلتنگی های بالا فرق داره ها! این در حده BMW اس اون در حده فولکس!

امیدوارم خیلی زود ببینمشون و ببینمتون!

 


 پ.ن ۱ : شب های ماه رمضون مخصوصا نزدیکای سحر شهر فوق العاده قشنگ می شه و حال می ده واسه پیاده روی... البته تنها خطر داره پس یکی رو با خودت ببر! چون پرنده هم پر نمی زنه و .... دیگه خودت می دونی ممکنه چی پیش بیاد ( البته خدای نکرده)

پ.ن ۲ : می دونم این اصلا به من ربطی نداره ولی اگه می بینی دل کسی رو شکوندی سعی کن از دلش در بیاری... زندگی بس کوتاه است

پ. ن ۳: بگذار عشق خاصیت تو باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 4:25  توسط فاطمه  | 

و خدا گمشده ای داشت...

سلام سلام !

اول از همه خجالت نمی کشین به من می گین خالی بند؟! خوبه تو پست قبلیم گفتم تا چند روز دیگه!

منتظر بودم اینترنتمون درست شه که خدا رو شکر شد! ولی خب حالا ازتون ممنون که منتظر پستم بودین!!! نماز روزه هاتون هم کلیه کلی قبول باشه و من رو هم  دعا کنید که شدید محتاجم.

راستش اول می خواستم شرح ما وقع بدم که تو این یک ساله و چه می دونم این چند ماهه اخیر که کم پیدا بودیم چی شده  و چی نشده که دیدم بابا کی حوصله داره بخونه ...

در همین حد بگم که خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و البته یه ریزه اش هم مونده و من امسال کنکور دادم و رتبه ام هم بد نشد و راضی ام و ایشالا اگه خدا بخواد اون چیزی که می خوام قبول می شم و ...دیگه چی؟!؟!  

می خواستم خودم بنویسم ولی چیزی ازم نیمد یا به قول شکیبا نیومد! آخرش اینکه تصمیم گرفتم خلاصه ای از ادامه ی شعری که این کنار از دکتر شریعتی اس رو واستون بزارم... شاید خیلی هاتون قبلا خونده باشینش!

.

.

.

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت...

هر کسی دو تاست و خدا یکی بود...

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست".

هر کسی را نه بدان گونه که "هست"، احساس می کنند،

بدانگونه که احساسش می کنند هست.

.

.

.

عظمت همواره در جستجوی چشمی ست که او را ببیند،

و خوبی همواره در انتظار خردی ست که او را بشناسد،

و زیبایی همواره تشنه ی دلی ست که به او عشق ورزد...

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند...

و خدا عظیم بود و زیبا و پر جبروت و مغرور،

                                                        اما کسی نداشت.

خدا آفریدگار بود

 و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

"بودن" ، " می خواهد"!

و از عدم نمی توان خواست.

.

.

.

و خدا آفریدگار بود

و دوست داشت بیافریند...

زمین را گسترد

و دریاها را از اشک هایی که در تنهای اش ریخته بود پر کرد

و کوه های اندوهش را

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد.

.

.

.

و از کبریای بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،

و آه های آرزو مندش را ـ که در آن از ازل به بند بسته بود ـ

در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت...

.

.

.

خدا همچنان تنها ماند و مجهول،

و رد ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

و در آفرینش پهناورش بیگانه.

می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید،

نمی توانستند فهمید،

می پرستیدندش، اما نمی شناختندش...

و خدا چشم به راه "آشنا" بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،

در جمعیت چهر های سنگ و سرد، تنها نفس می کشد...

کسی " نمی خواست" ، کسی " نمی دید" ، کسی " عصیان نمی کرد" ، کسی " عشق نمی ورزید" ،

کسی " نیازمند " نبود، کسی " درد" نداشت ... و ...

و خداوند خدا، برای حرف هایش، باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت، هیچ کس با او انس نمی توانست بست...

                                                                         "انسان" را آفرید!

                                                         و این، نخستین بهار خلقت بود.


پ. ن ۱ : پیشنهاد می کنم این شعر رو کاملش رو بخونید چون من خیلی هاش و نذاشتم و این از قشنگیش کم کرده!

پ.ن ۲: اگه می خوای کاملش رو بخونی و حوصله هم نداری بری کتابش رو بخری می تونی تو سایت www.ebooks.ketabnak.com  عضو بشی و هر کتابی عشقته دانلود کنی و بخونی!!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 5:17  توسط فاطمه  | 

1...2...3...شروع

سلام ...

دیگه هیچ بهانه ای برای اینجا نیمدن ندارم...

 ایشالا تا چند روز دیگه شاهد تغییراتی تو وبم خواهید بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 15:13  توسط فاطمه  | 

وبلاگ عزیزم...سلام...

آره ...به تو سلام می کنم...چون اینجا کسی جواب سلام نمی ده...

چند شبه که میام و بهت سر می زنم...از اولش که نبودی و تا الان که هستی و یه گوشه افتادی...

چه ماجراهایی داشتم با تو...یادته؟

از اون اول که تو یه هدیه بودی...از طرف کسی که بهترین کسم بود ودیگه نیست...

خواننده های وب رو یادته؟ من یادمه... یعنی الان که همه ی نظرها وپست ها رو خوندم یادم اومده...

دوستای گلم که الهی خدا اونا روازم نگیره...چه نظرهای خصوصی برا هم میذاشتیم... چه دعواهایی که اینجا با همدیگه نکردیم... چه حرفایی زدیم که تو رو هم خجالت می کشیدیم بگیم....چه خنده هایی که نکردیم...

چه غریبه هایی که اومدن و رفتن و همچنان غریبه موندن...وبعضی هاشون فامیل و آشنا در اومدن...

داداش کوچیکه...داداش بزرگه...ابجی های گلم...اون آشنا هایی که خودشونو غریبه جا میزدن و... 

این همه آدم اومدن و رفتن با شخصیت ها و نظرهاو استعداد های مختلف...

یکی شعر میگفت ...یکی واست جک می ساخت...یکی همش غصه می خورد که چرا اینقدر تنهاس...یکی عکاس بود و عاشق شعر...یکی خیلی زود بهت دل می بست و به قولی عاشق می شد....یکی خودکشی کرده بود و یه جورایی تازه متولد بود...یکی مغز کامپیوتر داشت و هکت میکرد...

بعضی ها هم کارشون کرم ریختن و اذیت کردن بودکه امیدوارم سر عقل اومده باشن...

می خواستم هر سال واست تولد بگیرم...ولی این چه سودی داره وقتی به روز تولدت فکر می کنم یه احساسه دو دلیه تاریخ انقضا گذشته میاد سراغم و این اذیتم می کنه... 

می خواستم هر روز لباس نو تنت کنم...ولی الان اینقدر بهت نرسیدم که به قول هدی بو گرفتی...!!!

الانم باید برم...

چقدر دلم برا نرگس تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 1:21  توسط فاطمه  | 

خب عجیب بود!

وای... اینجوریشو تا حالا ندیده بودم! خب معلومه آدم وقتی 2 تا برادر رو می بینه که به هم دیگه چاقو می زنن و با چوب به جون هم می افتن شاخ در می آره و حس کنجکاوی اونقدر بهش غلبه می کنه که در اوج درس نخوندن و کمبود وقت در بست می ره می شینه تو حیاط تا ببینه چی می شه کی میره زندان کی میره بیمارستان! حالا دعوا سر چی بوده؟!... سر 2تا درخت گیلاس! بابا بیا این باغ ماله تو ولی تو رو خدا حرمت ها رو حفظ کنید!!! چرا چرخ وانت داداشتو سوراخ می کنی و لاستیکشو داغون می کنی؟!! . . . همینه دیگه وقتی هوایی شی بری کوه و صحرا این صحنه ها رو هم میبینی! + صحنه های خیلی خیلی زیبا!
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:57  توسط فاطمه  | 

باز هم این حس!

. . . ...صدایش بوی واقعیت می داد...مثل صدای مردی که برنامه های مستند را اجرا می کند...مرموز و ترسناک! آری...واقعیت تلخ است!...(اونقدر تلخیش زیاده که می خوای بیاری بالا! حالتو بد می کنه!)

.

 .

 .

 هر چی می گذره بیشتر احساس می کنم که خیلی تنهام! تا وقتی بچه بودیم با اسباب بازی ها و خاله بازی هامون سرمون رو گرم می کردیم... ولی حالا باید به زور سرمون رو گرم کنن! با چیزای خیلی مسخره!

 .

 .

.

 دنیا خیلی بزرگه...بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم... اونقدر که ناامید شدم که آیا نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا می کنم یا نه!

.

 .

.

راستی... چند وقتیه که عاشق خدا شدم! دلم می خواد زیر آسمونش بگردم و بچرخم و اسمشو فریاد بزنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:58  توسط فاطمه  | 

باز هم چرند و پرند!

دلم می خواد همه ی پست های قبلیم رو پاک کنم...

می خوام از نو شروع کنم...بدون هیچ پس زمینه ای!

واقعا چرا اینجوری شدم؟! نه به اون موقع که با ذوق و شوق می اومدم که اینجا حرف بزنم نه حالا که هر ۱۰ سال یه دفه سر می زنم تا یه چیزی اپ کرده باشم!

شاید وقت ندارم! نه دارم!

شاید ...

مثله همیشه "چرت و پرت"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط فاطمه  | 

غزه در آتش و خون

به کدامین گناه ناکرده؟!

ایستاده اید..ایستاده اید بر فراز کاخ هایتان و در شیپورهاتان می دمید...آن قدر وحشیانه تا ندایتان به گوش تمامیت برسد!!

می دمید. شما....دم از حقوق بشریت می زنید.شمایی که سال های سال است بشریت را به زیر انبوهی از خاک، تبعید کرده اید!!

و امروز برای لایحه ی حقوق بشریتتان جشن تولد باشکوهی برپا می کنید و در همسایگی تان با نداریشان از مرگ پذیرایی می کنند!

ما را چه شده است؟ در کدامین شب زمستانی، آرام و بی سر وصدا..گام های استوار و لرزانمان را برداشتیم و با دست هایی کرخ شده تق تق کنان برسر در همسایه کوبیدیم و انسانیت را برایشان جا گذاشتیم؟؟

در کدامین شب...انسانیت را کودکی سرراهی نامیدند؟ کدامین شب...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:49  توسط فاطمه  | 

چقدر دردناک...

کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد**چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد


هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست**هر که را می نگرم شور محرم دارد


نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال ** کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد


روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم**اشک ارثی است که ذریه آدم دارد

در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران  گرفته باران

بر خاک پاک یاران باران گرفته باران...باران گرفته باران...

هر دم به جستجویی دل می رود به سویی... دل می رود به سویی

در خون شد آرزویی...

از داغ نو بهاران باران گرفته باران...باران گرفته باران...

حتما همتون از اتفاقایی که دور و برتون داره می افته خبر دارید... ولی تا چه حد برامون مهم باشه... این توش حرف داره!

یه زمانی از سکوت خوشم می اومد ولی حالا وقتی سکوت این کشورای عربی و اعضای سازمان ملل متحد  و حتی آدمای دور و برم رو می بینم...

یه لحظه برو تلویزیونتونو روشن کن...ببین چه جوری زن ها و بچه ها رو از زیر آوار در می آرن... حتی اگه به قول بعضی ها هم تقصیر خود غزه ای ها باشه اینجوری باید نسل کشی کنن؟!؟!

نمی دونم چی بگم...آدم واقعا دلش می سوزه! ولی چه کار می شه کرد... تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که بهشون نشون بدیم که ما به یادشون هستیم...

                                                                              التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:1  توسط فاطمه  | 

کدوم نامردی می خواست وبلاگم رو ازم بگیره؟!

وای وای وای!

خسته شدم! به کی باید بگم که درمونم باشه؟!

بعضی اوفات اینقده اعصابم خورد می شه می خوام تک تک آدمایی که ناراحتم کردن گیرشون بیارم خفشون کنم...!

خیلی وقت بود که اینجا نیمده بودم! تو این مدت یه بار وبلاگم هک شده بود! کسی فهمید؟!

مرسی ممنون نمی خواد اینقده اهمیت بدین!

ولی باید از کسی که این هدیه رو بهم برگردوند حتما تشکر کنم! از آقا سجاد! ازت ممنونم... با همه ی بدی های من تو خوب بهم خوبی کردن رو نشون دادی!

بله این آقا سجاد ما از انجا که به کامپیوتر وارده وبلاگم رو از اون نامرده مفت خور پس گرفته! الهی یکی یه چیز ارزشمندتو ازت بگیره! آمین!

آقا سجاد گفته بودی بین خودمون باشه ولی نه همه باید بفهمن!

برادری رو کامل کردی!

یه متن خیلی قشنگ خوندم تو وبلاگ نوازش! حتما برید بخونید...

از شنبه امتحانام شروع می شه ...

ایشالا به امید خدا خوب می دم!

اینم از یه پست جدید! وبلاگ جونم دوست ندارم کسی تو رو ازم بگیره حتی اگه چیزی توت ننویسم تا همیشه مال من باید باشی!


می شه خودتو معرفی کنی آشنای به ظاهر غریب؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 19:11  توسط فاطمه  | 

...

خنده بر لب می زنم تا کس نداند حال من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:8  توسط فاطمه  |