سلام سلام !
اول از همه خجالت نمی کشین به من می گین خالی بند؟! خوبه تو پست قبلیم گفتم تا چند روز دیگه!
منتظر بودم اینترنتمون درست شه که خدا رو شکر شد! ولی خب حالا ازتون ممنون که منتظر پستم بودین!!!
نماز روزه هاتون هم کلیه کلی قبول باشه و من رو هم دعا کنید که شدید محتاجم.
راستش اول می خواستم شرح ما وقع بدم که تو این یک ساله و چه می دونم این چند ماهه اخیر که کم پیدا بودیم چی شده و چی نشده که دیدم بابا کی حوصله داره بخونه ...
در همین حد بگم که خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و البته یه ریزه اش هم مونده و من امسال کنکور دادم و رتبه ام هم بد نشد و راضی ام و ایشالا اگه خدا بخواد اون چیزی که می خوام قبول می شم و ...دیگه چی؟!؟!
می خواستم خودم بنویسم ولی چیزی ازم نیمد یا به قول شکیبا نیومد!
آخرش اینکه تصمیم گرفتم خلاصه ای از ادامه ی شعری که این کنار از دکتر شریعتی اس رو واستون بزارم... شاید خیلی هاتون قبلا خونده باشینش!
.
.
.
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت...
هر کسی دو تاست و خدا یکی بود...
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست".
هر کسی را نه بدان گونه که "هست"، احساس می کنند،
بدانگونه که احساسش می کنند هست.
.
.
.
عظمت همواره در جستجوی چشمی ست که او را ببیند،
و خوبی همواره در انتظار خردی ست که او را بشناسد،
و زیبایی همواره تشنه ی دلی ست که به او عشق ورزد...
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند...
و خدا عظیم بود و زیبا و پر جبروت و مغرور،
اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می توانست مهر نورزد؟
"بودن" ، " می خواهد"!
و از عدم نمی توان خواست.
.
.
.
و خدا آفریدگار بود
و دوست داشت بیافریند...
زمین را گسترد
و دریاها را از اشک هایی که در تنهای اش ریخته بود پر کرد
و کوه های اندوهش را
که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد.
.
.
.
و از کبریای بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود،
و آه های آرزو مندش را ـ که در آن از ازل به بند بسته بود ـ
در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت...
.
.
.
خدا همچنان تنها ماند و مجهول،
و رد ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه.
می جست و نمی یافت.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید،
نمی توانستند فهمید،
می پرستیدندش، اما نمی شناختندش...
و خدا چشم به راه "آشنا" بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است،
در جمعیت چهر های سنگ و سرد، تنها نفس می کشد...
کسی " نمی خواست" ، کسی " نمی دید" ، کسی " عصیان نمی کرد" ، کسی " عشق نمی ورزید" ،
کسی " نیازمند " نبود، کسی " درد" نداشت ... و ...
و خداوند خدا، برای حرف هایش، باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی شناخت، هیچ کس با او انس نمی توانست بست...
"انسان" را آفرید!
و این، نخستین بهار خلقت بود.
پ. ن ۱ : پیشنهاد می کنم این شعر رو کاملش رو بخونید چون من خیلی هاش و نذاشتم و این از قشنگیش کم کرده!
پ.ن ۲: اگه می خوای کاملش رو بخونی و حوصله هم نداری بری کتابش رو بخری می تونی تو سایت www.ebooks.ketabnak.com عضو بشی و هر کتابی عشقته دانلود کنی و بخونی!!! 