گاهی به آسمان نگاه کن...
حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...
باز هم فاطمیه آمده است وزمین وزمان سر زاری وشرم فرود آورده اند... خوب گوش کن تا بشنوی که نوای واویلا در زمین چگونه پیچده است... خوب بنگر تا ببینی اشک ماتم از چشمان آسمان وآسمانیان جاری شده است ... این نوای فاطمیه است نوای قیامتی که مردو نامرد از هم تمیزداده خواهند شد... وچه عجیب است که در این معرکه یک بانو ملاک شناخت مرد از نامرد شد... و وای بر مایی که از تبار مردانیم ونامردی میکنیم... و وای برمایی که از دیار سیلی خوردگانیم وامروز سیلی میزینم... چه شده است ما را که نوای هل من ناصر را می شنویماما لبخند می زنیم... چه شده است ما را که می بینیم اما میگذریم... چه شده است که فاطمه(س) را میشناسیم اما فاطمی نمی شویم !چه شده است ما را؟!..... آخر مگر در ازل عهد ابدی نبسته بودیم که یاری کنیم خاندانش را ... پس چرا امروز به دستان بسته علی فقط نگاه میکنیم!!! چه شده است که نمکدان ها را می شکنیم و بر شکستنمان افسوس نمی خوریم چه شده است مارا...؟! فاطمیه آمده است ...
نوای ماتم چرا امشب علی از خاک زهرا بر نمی خیزد مگر طاقت ز کف داده است کز جا بر نمی خیزد یقین دارم که از فقدان زهرا ناتوان گشته که امشب از نیمه هم بگذشته مولا بر نمی خیزد به غیر از ناله حیدر کنار تربت زهرا نوای ماتمی دیگر ز صحرا بر نمی خیزد چونان مولا ز پا افتاده زین محنت که پنداری ز جای خویش تا پایان دنیا بر نمی خیزد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چـــــــــــــرا ؟ بی وفـــــــــــا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهــــــــراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستــــــی حالا چرا ؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تــــــو نیست من که یک امروز مهمــــــــان توام فردا چرا ؟ نازنینا ما به ناز تـــــــــــــــــــو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چــــــــــرا ؟ وه که با این عمر هـــــــــــــای کوته بی اعتبار این همه غافل شـــــدن از چون منی شیدا چرا ؟ آسمــــــان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند درشگفتم من نمـــــــــــــی پاشد ز هم دنیا چرا ؟ شهــــــــــــریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟ در زیر طاق نیلی آن آسمان دور دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید… دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه پس اینبار برایت می نویسم که گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که دلتنگت شده ام به همین سادگی وای باران ! باران! خانه اش ویران باد. که کاره ما گذشته از شکایت کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه از اینکه به وبلاگم اومدین و نظر دادین ممنونم....خیلی... امیدوارم بتونم جوری این وبلاگ و اداره کنم که خوشتون بیاد! راستش این وبلاگ یه هدیه اس...یه هدیه از یه دوست...بهترین هدیه از بهترین بهترین من! همین جا ازش تشکر می کنم و امیدوارم بتونم کارشو جبران کنم ای بهترین! 
چه شده است ما را...؟!
...ولی هرچی بود من وقتی آخرین قسمته فیلمش و دیدم فهمیدم....شماها هم دیدین....قشنگ نبود؟!.... من شعر آخرشو خیلی دوست دارم.... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!.......براتون کاملشو نوشتم:
در شهر یادهای پراکنده ی قدیم
روزی که از دریچه ی تنگ اتاق درس
پل زد به سوی پنجره ی روبرو نسیم
استاد پیر هندسه بر تخته ی سیاه
خطی سفید را
از نقطه ای به نقطه ی دیگر دواند وگفت
کوته ترین رهی که میان دو نقطه هست
چونان پل نسیم میان دو پنجره
خطی است مستقیم
امروز من به تجربه دانسته ام که :نه!
راه دراز زندگی نا تمام من
آن خط مستقیم میان دو نقطه نیست
این راه خوفناک
از نقطه ی ولادت تا نقطه ی هلاک
چون آذرخش در شب تاریک آسمان
خطی است منکسر که ندانم کدام دست
ترسیم کرده با سر ناخن به روی خاک
نادر نادر پور
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
شیشه پجره را باران شست.
از دل من اما...... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تو بهاری؟
نه.
بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را-
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را.....
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از کودکی و سادگی است
چهره ای نیست عبوس
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک اما آیا
باز برمیگردی؟
چه تمنای محالی دارم- خنده ام میگیرد!
من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست.
من چه میدانستم
دل هر کس دل نیست؟
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم
میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟----- هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟------ هیچ.
تو چه داری؟ ---همه چیز.
تو چه کم داری؟---هیچ.
آرزو میکردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.
( کاشکی شعر مرا میخواندی)
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی
روی تو را کاشکی میدیدم.
شانه بالا زدنت را ــ بی قید
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
![]()
![]()
![]()
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من!
"فریدون مشیری"
| Design By : Night Skin |



