گاهی به آسمان نگاه کن...
حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...
گاهي به آسمان نگاه كن ... آن شاپرك را ببين ، يك ستاره ، پس ... پ.ن: این شعر حلال زاده است... تا هدی اسمش و آورد تو یه وبلاگ به چشمم خورد...به به! نمي خواد بگين... خودم مي دونم ... قالبم خيلي بد شده... حول حولكي شد... آخه نه كه همه قالب عوض كردن... حالا شما به قالبش كاري نداشته باشين... درست مي شه...اين مطلب پايينو بخونين... اميدوارم كه بفهمينش... آخه مثله اينكه تو پست قبلي يه سري ها دچار مشكل شده بودن خيره بر كره ي كوچك دوباره حساب كرد جايي براي جنگل بي انتها نبود... جايي براي دريايي كه هر چه مي روي به پايانش نمي رسي چشم هاي تو را آفريد "گروس عبدالملكيان"
پ.ن: حالا يكي قبلناي اين وبلاگ و نديده باشه فكر مي كنه چه قالب قشنگي داشته! زير اين آسمان ابري به معناي نامش فكر مي كند گل آفتاب گردان "گروس عبدالملكيان" تازه کشف کردم چرا اینجوری می شد...هر وقت که از خارج کشور تماسی به خونه ما گرفته می شد خط تلفن ما هول می کرد... این شعره که از فریدون مشیری می ذارمو من خیلی بیت های اولش رو شنیده بودم ولی تا حالا کامل نخونده بودمش...واسه شما هم گذاشتم... امیدوارم خوشتون بیاد ..::کوچه::.. بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت، مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت،
اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم، نه گسستم نه رميدم رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم ،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم،
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...!
شايد ،
در پنهان بهشت را
پشت ابري ديدي ...
چه سبك بال است
نه ؟
نقش بال هايش ،
اثر كدام نقاش است ؟
و چه زيباست
رفتنش بر موج باد
عمري ست مي سوزد
تا چشم تو را جلب كند
در شبي تار كه دلتنگ ،
خيره به آسمان شدي
چشمكي در سرنوشت
تو شود ...
گاهي به آسمان نگاه كن !
حتي اگر ...
چشمانت را با دستمالي سياه ، بسته بودند ...
![]()
![]()
![]()

و .... حالا هر چی بود من اینجام...
... شبنم خانوم واسه شما گذاشتم که اینقدر به من لطف داری...![]()


| Design By : Night Skin |


