گاهی به آسمان نگاه کن...
حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...
سلام دوستای گلم چطورین؟ خوبین ایشالا؟ منو سر افطار دعا می کنید دیگه؟ ببینم مهمونی هم میرین؟ دیدین چقده خوش می گذره آدم تو ماه رمضون می ره مهمونی؟! وقتی کمک میکنی سفره افطار رو آماده کنی... ما ها امشب افطاری دعوت بودیم... خونه مامان بزرگم ما از ظهر رفتیم اونجا...قبلش رفتیم مهد دنبال پسرخالم...اسمش محمدصدرا ست...اسفند می شه ۲ سالش! چون خالم روزا میره مطب میزارتش مهد... ما هم که حدود یه ماهی می شد که ندیدیمش و دلمون واسه دیدنش ضعف می رفت نتونستیم تا مغرب منتظر بمونیم رفتیم دنبالش... خوبه منو زیاد نمیشناسه که اونجوری وقتی منو دید پرید بغلم...اگه می شناخت که...! مامان من که از بس تو ماشین حواسش به صدرا بود و قربون صدقه اش می رفت پیش خودم گفتم ای بابا کاش تو خونه به جا این همه الافی توبه ای طلب استغفاری کرده بودم که اگه ابنجا خدا نکرده تصادف کردیم حداقل از مردن نترسم که خدا رو شکر سالم و سلامت رسیدیم خونه مامانجون... من صدرا بغل و خواهرم هم خواهر کوچیکم که ۶ ماشه بغل... یکی ما رو می دید احتمالا همچین تصوری می کرد که ما از اون دخترایی هستیم که به زور بابا ۹ سالگی ازدواج میکنن و ۷-۸ تا بچه ی قد و نبم قد دارن! با اون چادر چاقچون و ساک بچه و کیف هامون...حالا مگه در و باز می کردن...! خاله ی من به دختر هم داره اسمش صباس... ۷ سالشه...از اون پر سر و صداها و شر و شیطونا... تا داداشش و دید انگار که یه قرنه دوریش و تحمل کرده پرید رو من... ای بابا به جا این کارا وسایلمو ازم بگیر وگرنه داداشه عزیزت از دستم می افته ها! ولی مگه گوش کرد... وقتی این خواهر و برادر با هم می افتن .... وای غوغا می شه...! یه بار این جیغ می زنه یه بارم اون...سرسام آوره...! واسه همین خاله ی من تا از مطب اومد خونه مامانجونم تندی آماده شون کرد ببرتشون بیرون...آخه بابابزرگم چند روز پیش عمل قلب داشته و به سکوت نیاز داشت دقبقا همون چیزی که خاله زاده های من نمی فهمن یعنی چی! صدرا از بس قوطی قرص های باباجونمو تکون داد فک کنم همشون خورده خاک شیر شدن! اونا که رفتن من و هانیه خواهرم که از من بزرگتره هم شروع کردیم به آماده سازیه سفره افطار... فک کنم بیشتر وقتمون صرف تزئین دو تا بشقاب فینگیلی حلوا شد از بس که هی خراب کاری کردیم و دوباره از نو حلوا پهن کردیم... من که دیگه از خیر تزئین گذشته بودم واسه همین شله زردا رو هانیه تکی تزئین کرد ولی از بس خندیدیم همه ی طرح های شله زردا حالته خط خطی داشت از بس دستش موقع خنده می لرزید... مثلا قرار بود من به طور کامل و به سلیقه و نظر خودم سوپ رو آماده کنم که اونم همه ی اهله فامیل توش نظر دادن به جز من! مامان بزرگم هم که اصلا موادشو از قبل آماده کرده بود! من فقط حکمه همزن رو داشتم! ولی عجب سوپی شد...دستم طلا . به قول بابابزرگم دیگه وقته شوهر کردنمه!.... خدا نکنه! شادوماد ( دایی جونم) هم بالاخره قدم رنجه کردن با عروس جونشون تشریف آوردن...سوت...کف... محاله دایی جانه من جایی باشه و کسی اونجا ناراحت باشه از بس باهات شوخی میکنه و می خندونتت...خوش به حاله زن دایی جانم! ۱ ساعت مونده به اذان کارای ما تموم شد... حالا نشستیم کنار سفره... چش تو چشه چیزای خوشمزه و خوشگل... اگه اذان یه دقه دیرتر می دادن سفره هه با همه ی چیزای خوشمزه اش از خجالت آب می شد می رفت تو زمین از بس ما نگاش کردیم.... چشاتو درویش کن اإإإإإإإ! افطارمونو کردیم ولی خالم اینا هنوز نیمده بودن...! خانوم خانوما رفته بودن خرید... ای ناقلا من که می دونم از زیر کارا در رفتی... باشه نوبت خرید ما هم می رسه... وقتی اومدن انگار زلزله اومده....صدرا با اون سه چرخه اش که وقتی راش می بره قد یه تریلی صدا میده...صبا هم واسه من با اون کیف جدید مدرسه اش که زیرش چرخ داشت و اونم کم صدا نمی داد ماشالا... این دو تا کارشون خط خطیه اعصابه... ای وای شوهر خالم.... حجاب من کووووووووووووووووووو؟!؟!؟! حالا باقی خریداتون هم می کردین تا شام هم می خوردیم بعد می اومدید خب... شام هم خوردیم... اوووووووووووووو حالا کی حوصله سفره جمع کردن داره... اینجا بود که کلی به جون انیسه و خدیجه( خدمتکاران زحمتکش) دعا کردیم...ولی دعای ما که اونا رو واسمون نمی آورد تا سفره جمع کنن... اینجا بود که همه ی چشم ها به طرف خالم چرخش پیدا کرد که یعنی تمیز کردنه سفره دستتونو می بوسه... البته همه کمک کردن ها... آره کردن! من نکردم...همین جوری مسافت بین سفره تا آشپزخونه رو هی می رفتم و می اومدم به دو دلیل:۱- هم به جهته اینکه دیگران فک کنن أأأأأ من چقد فعالم و ۲- هزم شدن اون همه غذایی که خورده بودم! من یه چیزی کشف کردم! فک کنم فینگیل خالم اینا( صدرا) دچار یه مرضی به نام عاشقی شده که علتش هم فینگیل ما ( زینب کوچولو) هست!آخه هر کسی بهش می گفت یه بوس بده می اومد فینگیل ما رو بوس می کرد...خب این یعنی چی؟!؟! لازم به ذکر است که از بیانه اکتشافم سخنی بر زبان نیاورده چون مسلما با پندهایی ار قبیل: جلو بچه ها از این حرفا نزن...زشته...بده و اینا رو به رو می شدم! فک کنم وقتی فینگیل ما بفهمه که کسی که بهش ابراز علاقه می کنه همونیه که هی با جیغ هاش از خواب ناز بیدارش می کرده یه کاری دسته فینگیل خالم اینا بده....! کاش منم یه نی نی مثه صدرا بودم که داداشم هی باهاش بازی می کرد...این دوتا اینقده با هم گرم گرفته بودن....مطمئنم اگه من جای داداشم با صدرا از اون شوخی ها می کردم صورتم به طور کامل خط خطی می شد...آخه عصبانیت و ناراضی بودنش و با چنگول انداختن به سمته صورت مخصوصا نقاط حساس از جمله چشم ابراز می کنه...این که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز همینه ها! مثه صبا که عمرا آبش با داداشم تو یه جوب بره! چقدر حرف زدن از نی نی ها و حرکاتشون رو دوس دارم( از نوشته ی به این بلندیم معلومه) کاش هیچ وقت فراموش نکنیم ما هم به روزی بچه بودیم و نی نی... نی نی هایی که اگه ازشون چیزی بخوای همین که خودتو به گریه هم بزنی بهت می دن...ولی وقتی بزرگ می شن اگه شبانه روز براشون گریه کنی از ته قلبت ونه الکی... برو بابا خانوم...تو این زمونه کی به گریه ی تو اهمیت میده؟! باید بنویسمشان...باید بنویسم حرف هایم را...
باید این دلتنگی ها...این افسوس ها..این خاطرات تلخ و شیرین...این مناجات های شبانه...باید همه را بنویسم... باید همه را بنویسم تا اگر روزی من نیز چون خیلی های دیگر خودم را...هدف ام را... آرزو هایم را فراموش کردم به سراغ دفتر سیاهم بیایم و راه بازگشتم را بیابم...راه بازگشت به این دوران که هر کس می یابد آنچه را که از زندگی می خواهد... آری... می نویسم تا عقیده ام را و اینکه در زندگی ام به دنباله چه هستم را به دست فراموشی نسپارم... می نویسم تا فرق کنم...تا فرق کنم با همه ی آنان که در راه زندگی دچار سردرگمی شده اند و برای هدف های پوچ و بیهوده چه تلاش ها که نمی کنند... می نویسم ار دلتنگی هایم...دلتنگی هایی که همیشه از ندیدن نیست...دلتنگی هایی که حتی در لحظه ی زیبای دیدار یار هم به سراغم می آیند که مبادا دیدار امروز خاطره ی تلخ جدایی فردا باشد... می نویسم که با همه ی دل تنگی هایم هیچ گاه غم را به درونم راه نخواهم داد...چون ایمان دارم که کسی هست که یاد او و ذکر نامش چنان وسعتی به قلب تنگم می بخشد... می نویسم از آرزوهایم...آرزوهای بزرگ در افق های نزدیک...از دویدن زیر باران در کوچه های خلوت شب گرفته تا اینکه در یک شب مهتابی زیر آسمان پرستاره ی کویر با معبودم راز و نیاز کنم... می نویسم از خودم...که چه ساده اسیر زندان نمی دانم ها و شاید هایم می شوم و بی خبر از اینکه کلید آزادی در دست دارم با ای کاش ها همنشین می شوم... می نویسم تا اگر روزگاری بر سر دو راهی زندگی قرار گرفتم به یاد آورم که در ابتدا در چه مسیری قدم گذاشته ام... پ. ن ۱ / یه دوست: بنویس و هراس مدار پ. ن ۲ / تو زندگی یه لحظه های هست که دلت واسه یکی خیلی تنگ می شه...اونقدر که دلت می خواد اونو از رویاها و خاطراتت بیرون بکشی و بغلش کنی... پ. ن ۳ / مهربانم،اي خوب! مهربانم،اي خوب! مهربانم،اي خوب! ياد قلبت باشد مهربانم، اي خوب! مهربانم !اين بار ،ياد قلبت باشد خاطرم هست شبی راکه باتودرددل می کردم.... وقتی قلبم مالامال دردبی کسی بود،اشک رابه من هدیه کردی. وقتی سرم ازهوای بی کسی پرشده بود،مهررابه من هدیه کردی. وقتی پاهایم ازتنهارفتن سست شده بود،قدقامت الصلاة رابه من هدیه کردی. همه چیزبه من عطاکردی،ولی نگفتی اگرشانه هایم ازخستگی درهجوم تنهایی یخ زده بود... ودرهمین هنگام درست وقتی که باچشم های موّاجم درقدقامت الصلاة به آسمان خیره شدم، باچشم های زیبایت نگاهم کردی وگفتی:خودت رادرآغوشم رهاکن. بعدازآن هربارشانه هایم احساس خوشی نداشت،چشم هایم رابستم وبی پرواخودم رادرآغوشت رهاکردم. ای آرام جانم! گرمای وجودت درتمامی لحظات زندگی ام جریان دارد.من خودم رادرآغوشت رهامی کنم و می دانم آغوشت همیشه به من مشتاق است،که توخودگفته ای: اگربندگانم بدانندکه من چقدربه آنهامشتاقم،بلافاصله جان می سپارند. سلام دوستای گلم! خوبید خوشید؟! با تابستون چه کارا می کنید؟ البته دیگه داره تموم میشه...دلم برا همتون خیلی تنگ شده! اول یه معذرت خواهی بکنم از دوستانی که فکر می کنن من به وبلاگاشون سر نزدم...تقصیره بلاگفاست هر نظری تو هر وبلاگی می دادم می گفت امکانه درجه نظر جدید وجود ندارد!!! ایشالا سر فرصت نظرامو می دم... خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم هم به خاطره این بود که به قول شما می خواستم همه از پسته قبلیم نهایت استفاده رو بکنن هم خدا وکیلی حسه آپ نبود... زینب جون اصلا قبله این که تو نظر بدی من می خواستم آپ کنم البته دلیله آپم هم اینه که می خواستم یه کمکی به فائزه ی بینوا داشته باشم که فک نکنه حرفش پچیزی نمی ارزه بزار فک کنه من ترسیدم وبلاگمو پلمپ کنه واسه همین آپ کردم فائزه جونم ببخشیدا اینا همش شوخیه البته دعوای تو و زینب اصلا به من ربطی نداره در هر حال همتون شاهدین که من آپ کردم... از نظراتتون ممنونم ...ماله پست قبلی رو می گم ها!

از آن که غلط می افتد
بنویس
و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز مانده ایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود می لرزیم
ياد قلبت باشد، يك نفر هست كه اينجا
بين آدمهايي،كه همه سرد و غريبند با تو
تك وتنها،به تو مي انديشد
و كمي، دلش از دوري تو دلگير است
ياد قلبت باشد،يك نفر هست كه چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اين است:
زير اين سقف بلند،هركجايي هستي،به سلامت باشي
و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد.....
يك نفر هست كه دنيايش را
همه هستي و رويايش را،به شكوفايي احساس تو پيوندزده
و دلش مي خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد
يك نفر هست كه با تو
تك و تنها با تو
پراز انديشه و شعر است و شعور
پراحساس و خيال است وسرور
يك نفر هست كه با تو،به خداوند جهان نزديك است
و به يادت،هر صبح،گونه سبز اقاقيها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعامي كند اين بار كه تو
با دلي سبز و پر از آرامش ،راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي......
![]()
| Design By : Night Skin |


