|
سلام دوستان!
واقعا معذرت که اینقدر دیر به دیر میام! سرم به شدت شولوغه ( حالا اگه از همه ی وقتم واسه درس خوندن استفاده می کردم یه چیزی ولی بیشترش خوابم) از کسایی که به وبلاگشون سر نمی زنم به شدت معذرت می خوام! خیلی ها بهم گفتن که دورانه دبیرستان دوران فوق العاده ای هست و تا می تونی خوش بگذرون... من و نگین جونم هم کلی داریم خوش می گذرونیم...( با کلی دوست دیگه: نرگس...مریم.الهه...متین خانومی... زینب عزیزم و بیشتر بچه های ریاضی که بخوام بنویسم اوووووو اهههههههههه) اینقدر سر کلاسا می خورییییییییم که نگو! وقتی که فسفره مغزمون کم می شه آجیل های مامانه من به دادمون می رسه! امتحانا هم که همیشه اشتراکی میدیم... جالبه میز اول! معلم میاد بالا سرمون وای می سته ولی چون همش حواسش به اون آخراس زیاد نمی فهمه میز اول چی می گذره! البته دو تامون درس می خونیم بیشتر جوابا رو با هم چک می کنیم! یه دفعه سر کلاس عربی داشتیم کاکائو می خوردیم اینقدر من لفتش دادم که کاکائو هه تو دستم آب شد! خانوم هم همون موقع نگین رو صدا زد ( باهاش کار داشت چون نگین نماینده کلاسه) نگین توی میز می شینه ... من پا شدم که نگین بره بیرون... سعی کردم دستم رو بپوشونم ها ولی خب فک کنم دید!!! امروز هم که نگین نیمده بود حالش بد بود من رفتم پیشه حورا نشستم! حورا رو هم اغفال کردم! زنگه آخر رفتم دو تا شیر کاکائو. خریدم سر کلاس زبان بخوریم! حالا حورا هی هورت می کشید هی از نی اش صدا می اومد! خانوم هم صد و ده بار دیدش! ولی چون کلا کلاس شلوغ بود چیزی بهمون نگفت!! واسه فردا هم کلیییییییییی کار دارم. برنامه فردامون اینه: ۴ ساعت هندسه ۳ ساعت حسابان ۱ ساعت هم تاریخه بی نوا! یعنی ممکنه مغز ما بکشه؟! ....مامان فردا ظرفه آجیل رو با جا بده ! معلم تاریخمون ناظممونه ! دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت با زنگای تفریح... خیلی الهیه! می خواستم یه مطلب پر معنی بزارم ولی خب وقت کوتاه است و حرفای منم کلی ی ی ی ی! احساس می کنم وبلاگم یه حالته رکود بهش دست داده! مثله یه مرداب شده! نه؟! شاید به خاطره اینه که دیر به دیر بهش سر می زنم! چی کار کنم به نظر شما؟!
سلام دوستای عزیز
اومدم بگم که شاید کمتر بتونم بیام اینجا. آخه با شروع مدرسه ها سرم کمی شلوغ می شه... یه وقت منو فراموش نکنید ها اونوقت دلم می گیره! امروز روز اول بود... خیلی خوش گذشت... واقعا دلم برا مدرسه تنگ شده بود ولی اینو تا قبله ورود به مدرسه نفهمیده بودم! از شیطونیامون تو همین روز اولی و مورد مواخذه ی ناظم قرار گرفتن گرفته تا بچه ی خوبی شدن و میز اول نشستن و با دقت به حرفای معلم ها گوش دادن! ولی به نظره من زیاد هم نباید به حرفای معلم ها با دقت گوش داد چون یهو و نا غافل یه سوتی هایی می دن که می خوای از خنده بترکی! و از اونجایی هم که میز اول نشستی نتونی منفجر بشی! اگه اینقدر بچه ها رو از درس و سنگینیش تو ساله سوم نترسونن آسمون به زمین می آد؟ یکی به این معلم ها و ناظم ها بگه وقتی یه دانش آموز با ذوق و شوق می اد بهت سلام میکنه آخه چرا یه کاری می کنی بچه یخ کنه؟! چقدر باید پله بالا پایین بریم از حیاط تا کلاس! خب نریم تو حیاط چی می شه؟! . . . خب دیگه خداحافظ التماس دعا
|
About![]()
در قمار عشق چشمهایم را به سیمرغی باختم....
Home
|