تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن...

گاهی به آسمان نگاه کن...

حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...

. . . ...صدایش بوی واقعیت می داد...مثل صدای مردی که برنامه های مستند را اجرا می کند...مرموز و ترسناک! آری...واقعیت تلخ است!...(اونقدر تلخیش زیاده که می خوای بیاری بالا! حالتو بد می کنه!)

.

 .

 .

 هر چی می گذره بیشتر احساس می کنم که خیلی تنهام! تا وقتی بچه بودیم با اسباب بازی ها و خاله بازی هامون سرمون رو گرم می کردیم... ولی حالا باید به زور سرمون رو گرم کنن! با چیزای خیلی مسخره!

 .

 .

.

 دنیا خیلی بزرگه...بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم... اونقدر که ناامید شدم که آیا نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا می کنم یا نه!

.

 .

.

راستی... چند وقتیه که عاشق خدا شدم! دلم می خواد زیر آسمونش بگردم و بچرخم و اسمشو فریاد بزنم...

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت17:58توسط فاطمه | |