|
. . . ...صدایش بوی واقعیت می داد...مثل صدای مردی که برنامه های مستند را اجرا می کند...مرموز و ترسناک! آری...واقعیت تلخ است!...(اونقدر تلخیش زیاده که می خوای بیاری بالا! حالتو بد می کنه!)
. . . هر چی می گذره بیشتر احساس می کنم که خیلی تنهام! تا وقتی بچه بودیم با اسباب بازی ها و خاله بازی هامون سرمون رو گرم می کردیم... ولی حالا باید به زور سرمون رو گرم کنن! با چیزای خیلی مسخره! . . . دنیا خیلی بزرگه...بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم... اونقدر که ناامید شدم که آیا نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا می کنم یا نه! . . . راستی... چند وقتیه که عاشق خدا شدم! دلم می خواد زیر آسمونش بگردم و بچرخم و اسمشو فریاد بزنم...
|
About![]()
در قمار عشق چشمهایم را به سیمرغی باختم....
Home
|