تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن... - به مناسبت سالروز شهریار.....!


گاهی به آسمان نگاه کن...

حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...

امروز سالروز شهریار بود...نمی دونم سالروز فوتش بود یا تولدش....ولی هرچی بود من وقتی آخرین قسمته فیلمش و دیدم فهمیدم....شماها هم دیدین....قشنگ نبود؟!.... من شعر آخرشو خیلی دوست دارم.... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!.......براتون کاملشو نوشتم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چـــــــــــــرا ؟

بی وفـــــــــــا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهــــــــراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستــــــی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تــــــو نیست

من که یک امروز مهمــــــــان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تـــــــــــــــــــو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چــــــــــرا ؟

وه که با این عمر هـــــــــــــای کوته بی اعتبار

این همه غافل شـــــدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمــــــان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

درشگفتم من نمـــــــــــــی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهــــــــــــریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:0 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin